کلوچه های خدا

بهار از راه رسیده بود.وسط دشت،درخت سیب پر از شکوفه شده بود.صبح بود و خورشید روی شبنم چمنزار می درخشید.خرس کوچولو از خواب بیدار شد و سر از لانه اش بیرون آورد.

به اطرافش نگاه کرد و با شگفتی فریاد زد:

"وای خداجان! چقدر اینجا را قشنگ کرده ای!"

خرس کوچولو سرش را خاراند و از خود پرسید:

"چطور برای این همه قشنگی از خدا تشکر کنم؟"

خرس کوچولو با شادمانی پیش دوستانش جوجه تیغی و کلاغ رفت .دشت را به آنها نشان داد و پرسید:"به نظر شما  برای تشکر از خدا چه کار می توانم بکنم؟"

کلاغ گفت:"بهترین کار این است که برای خدا کلوچه بپزی."

جوجه تیغی اعتراض کرد و گفت:"نه!بهترین کار این است که با همه مهربان باشی.خدا مهربانی را بیشتر از کلوچه دوست دارد."

خرس کوچولو فکر کرد با همه مهربان بودن کار خیلی سختی ست!

به جوجه تیغی نگاه کرد و گفت:"مهربانی باشد برای بعد..خب؟این دفعه برای خدا کلوچه می پزم."

کلاغ خندید.جوجه تیغی اخم کرد و خواست چیزی بگوید اما نگفت.فقط شانه بالا انداخت و رفت.

خرس کوچولو به لانه اش برگشت و دست به کار شد.هفت تا کلوچه پخت و توی یک سبد گذاشت.بعد از لانه اش بیرون آمدو از کلاغ پرسید:"حالا کلوچه ها را کجا ببرم؟"

کلاغ لبخندی زد و گفت:"سبد را بالای تپه بگذار و زود برگرد تا خدا موقع برداشتن کلوچه ها خجالت نکشد."

خرس کوچولو سبد کلوچه ها را روی سرش گذاشت و به طرف تپه راه افتاد و کلاغ هم دنبالش.

سر راهشان بچه آهویی از پشت بوته ها بیرون آمد.به خرس کوچولو سلام کرد و گفت:"چه کلوچه های خوشبویی!یکی از اینها را به من می دهی؟"

خرس کوچولو با خوشحالی پیش خود فکر کرد باید هم خوشبو باشند چون اینها را برای خدا پخته ام!

کلاغ جلو آمد و با تندی گفت:"غار غار حرفش را هم نزن.اینها مال خداست!"

اما خرس کوچولو به یاد حرفهای جوجه تیغی افتاد و به خود گفت:"اگر با بچه آهو مهربان باشم حتما خدا خوشحال تر می شود" و به بچه آهو یک کلوچه داد.

کلاغ ناراحت شد ولی چیزی نگفت.

بچه آهو تشکر کرد و گفت:"خدا از تو راضی باشد خرس کوچولو!"

خرس کوچولو از این دعا خیلی دلشاد شد .آرام خندید و به خود گفت:"مهربان بودن آن قدر هم که فکر می کردم سخت نیست!"

خرس کوچولو دوباره راه افتاد و کلاغ به دنبالش.ناگهان از روی شاخه ای خانم سنجابی جلویش پرید .به خرس کوچولو سلام کرد و گفت:"به !چه بوی خوبی!می شود یکی از این کلوچه ها را...؟"

کلاغ وسط حرفش پرید و با تندی گفت:"نه که نمی شود!اینها فقط برای خداست."

خرس کوچولو پیش خود فکر کردخب این بار هم می توانم به خاطر خدا مهربان باشم.و به خانم سنجاب یک کلوچه داد.

کلاغ ناراحت شد و زیر لب غر غر کرد ولی چیزی نگفت.

خانم سنجاب تشکر کرد و گفت:" خیر ببینی خرس کوچولو!حالا بچه هایم خیلی خوشحال می شوند!"

خرس کوچولو باز به طرف تپه به راه افتاد.در بین راه به راسو و گورکن و بلدرچین برخورد و به هر کدامشان یک کلوچه داد.سبدش خیلی سبک شده بود.حالا چند تا کلوچه در آن مانده بود؟فقط دو تا.

کلاغ با نگرانی توی سبد را نگاه کرد و گفت:"این کلوچه ها برای خدا خیلی کم است.بهتر نیست این دو تا را هم خودمان بخوریم؟"

خرس کوچولو سبد رااز روی سرش پائین آورد.نگاهی به کلوچه ها انداخت و نگاهی به کلاغ.و باز نگاهی به کلوچه ها و نگاهی به کلاغ.بی کلوچه ها توی دماغش پیچید و شکمش قار و قور کرد.

خرس کوچولو از خود پرسید:"خودمان بخوریم؟"

در همان لحظه باران تندی گرفت .کلاغ و خرس کوچولو زیر درختی پناه بردند.یک خانواده ی موش صحرائی هم تا زیر درخت دویدند و کنار خرس کوچولو و کلاغ نشستند.آنها خیس شده بودندو می لرزیدند.

ناگهان یکی از بچه  موش ها گفت:"آخ مامان جان من گرسنه ام!"

بچه های دیگر فریاد زدند:"من هم! من هم! من هم!"

خرس کوچولو به کلوچه هایش نگاه کرد و آهی کشید اما بعد لبخند زد و گفت:"کلاغ درست می گوید.این دو تا کلوچه برای خدا خیلی کم است."

سپس کلوچه ها را چند تکه کرد و به همه گفت:"بفرمائید!بفرمائید!خودتان بخورید!"

کلاغ زود جلو پرید و بزرگ ترین تکه را به نوک گرفت .موش های صحرایی هر کدام تکه ای برداشتند و تشکر کردند. یک تکه هم برای خرس کوچولو ماند اما خرس کوچولو آن را نخورد.فقط آرام به شکمش که هنوز قار و قور می کرد زد و گفت:"ساکت!"

باران کم کم قطع شد.موش ها و کلاغ خداحافظی کردند و رفتند.خرس کوچولو هم سبدش را بر سر گذاشت و به سوی لانه اش برگشت.بین راه به دوستش جوجه تیغی سر زد و همه چیز را برایش تعریف کرد.جوجه تیغی به خرس گفت:"آفرین خرس کوچولو!خیلی دلم می خواهد تو را ببوسم، حیف تیغ تیغی ام!"

خرس کوچولو خندید و آخرین تکه کلوچه را به جوجه تیغی داد.بعد با کمی نگرانی پرسید:"تو مطمئنی که خدا مهربانی را بیشتر از کلوچه دوست دارد؟"

جوجه تیغی که دهانش پر از کلوچه بود فقط سر تکان داد.بعد کلوچه را قورت داد و گفت:"چقدر خوشمزه بود خرس کوچولو!خدا از تو راضی باشد!"

آن وقت ابرها از جلوی خورشید کنار رفتند و رنگین کمان بزرگی در آسمان درست شد.

خرس کوچولو با شگفتی فریاد زد:"وای خدا جان!چقدر آسمان را قشنگ کردی!"

خرس کوچولو دیگر کلوچه ای نداشت که برای خدا ببرد ولی ته دلش مطمئن بو که خدا از او راضی...

 

ياد داشتي از بلاگفاي خانم ليلي بني تميم با عنوان 

كلوچه هاي خدا

عاشق شدم!

آرام آرام

بدون آنکه خودم هم بفهمم

نمی دانید چه کیفی دارد توی چشمان چند فرشته ی کوچولو زل زدن و احساسات کودکانه شان را شنیدن و عاشق شدن...محمد صالح کوچولوترین عضو کلاس ادبی ست...او آرزو ندارد در آینده مثل پدرش پزشک شود!او آرزو دارد وقتی بزرگ شد مرد عنکبوتی شود تا شیطان را از بین ببرد!!!

کیانا آرزو دارد یک شب را روی هلال ماه بخوابد و پنیر بخورد چون فکر می کند ماه پنیری ست!

هستی آرزو دارد به عروسی آدم فضایی ها برود ! او مدام کتاب می نویسد و کتابهایش را خودش هم تصویرگری می کند و هم صحافی...علی کوچولو پسر حساسی ست...به خاطر اینکه در بخش مسلبقه ی همایش ادبی،نوبت به شعرخوانی او نرسید با من قهر کرد و من مثل همیشه با چند بوسه از دلش در آوردم...محمد فراموش نشدنی ست...هدیه اش را روی میز توالت گذاشته ام تا هر وقت میخواهم زیباتر شوم اولین چیزی که به چشمم میخورد جعبه ای باشد که از او هدیه گرفته ام...محمد می گوید این جعبه جادویی ست!با اینکه شش ماه بیشتر نیست که با او آشنا شده ام اما احساس میکنم دارد بزرگ می شود..آن قدر که مدتی ست وقتی می خواهم او را ببوسم کمی خجالت می کشد! به خاطر همین به زور جلوی خودم را میگیرم و بوسه های قدیمی را مرور می کنم...

 در تمام طول مدتی که با بچه ها هستم ناخودآگاه یاد بچگی هایم می افتم...یاد ایدئولوژی های کودکانه ای که برای خودم ساخته بودم...یاد جهان بینی صورتی رنگی که روی لپ هایم گل می انداخت...یاد شرط های بچه گانه ای که سر کارتون مورد علاقه ام(حنا دختری در مزرعه) با خدا می بستم:"خدایا اگه امسال هم شاگرد اول شدم سه قسمت از کارتون حنا رو نمی بینم"(مثلا روزه ی حنا دختری در مزرعه می گرفتم!!!!!!!)

وقتی با آبجی کوچیکه دعوایم می گرفت یا وقتی مامان جان را ناراحت می کردم در اولین فرصت به خلوتی پناه میبردم و می گفتم:"خدایا غلط کردم!منو نبر جهنم!"

یادش به خیر....بچگی هایم بهشت بود و از ترس جهنم چقدر با خدا حال می کردم...حالا دیگر بزرگ شده ام...بزرگ شده ام و دنیا دیگر بهشت نیست و از ترس جهنم با خدا حال نمی کنم...و گاهی یادم  می رود خدا چه رنگی ست حتی وقتی روی سجاده ام گریه می کنم و از خدا می پرسم:"پس کوشی!"

کلوچه ها ی خدا اثر کلر ژوبرت(یکی از همکارانمان در کانون پرورش فکری، فرانسوی الاصل و ساکن ایران)اولین کتاب کودکانه ای ست که با آن گریستم ...کتابی برای گروه سنی ب!!!!! که حسابی اشک من این کودک نابزرگ شده را در آورد...آن قدر که سر اجرای این قصه بارها بغض کردم و بارها پچ پچ بچه ها را شنیدم:"خاله لیلا داره گریه می کنه...."